اینجا همه چیز خوب است. لیوان آب دارد. بابا نان دارد. ملالی نیست . حتی دوری تو ! آن مرد هم با اسب نیامد. امین و اکرم مریض شده اند . اما به ما چه ! جوجهء جواد هم مرد. درختان باغ انار ندادند. خلاصه من امروز می توانم بخوانم و بنویسم. خیلی هم خوش بختم... عین یک روستایی!

 

§        یا مثل بچه آدم خودت نیمه پر لیوان رو می بینی... یا وقتی تو همون نیمه پر خفت کردم، می فهمی که باید می دیدیش!