باباي ِ دختري در نيمه خالي ليوان
پدر جانمان يك نامه برايمان نوشته داده دستمان، مي گويد اين نامه را در هشتاد و خورده اي سالگي برايت نوشته ام! يعني 20-30 سال بعد...

· ميگم: بابا تو كه اينقدر خوش خطي ، اين چرا اينقدر خرچنگ قورباغه شده! ميگه: خب پير شدم دستم مي لرزيده ديگه!! (بعداً لو داد همه ش رو با دست چپ نوشته )
· ميگم: بابا.... من چند تا بچه دارم كه گفتي نوه هايم را ببوس؟ . بابا: خيـــــــــــــــــــــــــلي!!!
· سر خط اخر هم هنوز دعواست... اِ! هي بهش ميگم سارا جلو خانواده ء دامادم آبرو داره! بايد بياي... ميگه من پير شدم حوصله ندارم!!!
+ نوشته شده در 2009/1/12 ساعت 23:40 توسط
|
اینجا،سرشار از هوای ِخیال ِتوست