واجب الوجود!

گاهی می رم اونجا...

هر وقت میرم دوست دارم خیلی از بچه ها رو ببینم... ولی یه نفر رو نبینم.

هر وقت میرم بچه ها یا کلاس دارن یا به کل نیستن... ولی حتی یک بار-یک بار محض تنوع- هم نشده که اون رو نبینم!

 

ü        آقا یه قرار بذار یه ذره هم دیگه رو نبینیم!

ü        من که می دونم اگه همین الان تصمیم بگیرم عاشقش بشم از فردا در عالم وجود محو میشه!!

ü        قرار بود اینجا رو ببندم؟ کی گفته؟ حرف می ذارن تو دهن آدم!! استغفرالله...

 

تو چند سالته؟!....

می گفت:

"وقتی که بچه ایم... دوست داریم بزرگ بشیم.

وقتی بچه تر میشیم… دوست داریم بریم دانشگاه.سری تو سرها در بیاریم.

بچه تر تر که می شیم... عاشق حساب بانکیمون می شیم!

ولی دیگه اوج بچگی مون... وقتیه که هدف زندگیمون میشه یه منصب دهن پر کن و قدرت اجتماعی!

همون موقع هاست که اگه نجنبیم در اوج بچگی باید غزل دفن شدن رو بخونیم."

 

*بی مقدمه گفت:دیگه کم کم لیوانت رو هم ببند…! ضدیت اکثر دوستان دنیای واقعی با این لیوان به خصوصم- و نه هیچ وبلاگ دیگرم- برام جالبه.......................................و من به حرفش فکر می کنم...

 

----------------------------------------

افزوده شده:بچه ها متن از دست رفت. موندن یا رفتن من مهم نیست.نظرتون رو راجع به بچگی هامون بگین 

یک ِ افقی.... قسمت اول،9حرفه!

زیبا ولی بی مُسما،آلوده شده توسط دو پایی به نام انسان!

؟؟

؟

آها....

د و س ت ت د ا ر م

 

*همیشه حساسیت خاصی به یکِ عمودی و افقی جدول داشتم.هر وقت می ذاشتمش واسه آخر، جدول تمیزتر حل می شد...و حل می شد!

 

*ولی... الزاما از یک شروع کردن منجر به حل نشدن نمی شه،شاید اشتباه بزرگتر اینه که همیشه جدول رو با خودکار حل می کنم!

ببند چشماتو... باز کن دهنت رو

دلم واسه نگاهت بیشتر از خودت می سوزه....

نگاه تنها و خسته ای که با فریادهای خودخواهانهء دهنت هیچ همخونی ای نداره!

عادت کردیم خودمون نباشیم...

بعضی ها ، عادت تر.....!

 

قصه... قصهء من و تو و چوپان دروغگو ِ!

چوپان طفلک هم مثل تو فقط فکر می کرد داره خالی می بنده،واسه تفریح... ولی گرگه خوب می دونست که اون داره دروغ میگه،واسه آزار....

 

حتی نی نی های کوچولو هم فرق این دو تا رو می دونن...پس چرا خودت رو می زنی به چوپونی؟