شب ِ خواهر ِ یلدا
آخرین شب این بهار رو فراموش نخواهم کرد . این آخرین شبها حکایتی شده اند ، همه وامدار خاطراتی تلخ ... مثل آخرین شب پاییز آن سال.... و آخرین شب زمستانِ آن یکی سال
- خدا... هر چی شکرت کنم کمه... به خاطر هر چی نداده ای...
آخرین شب این بهار رو فراموش نخواهم کرد . این آخرین شبها حکایتی شده اند ، همه وامدار خاطراتی تلخ ... مثل آخرین شب پاییز آن سال.... و آخرین شب زمستانِ آن یکی سال
سالهایی که رفت ، سالهای تنهایی...
سالهایی که می آید ، سالهای تنهایی تر...
و عجیب برایم این دست و پا زدن هر روزه است ، برای آینده!!
· از مهرماه می ترسم ... انگار خدا یک برنامه مدون چند ماهه نوشته برای دور شدن اونهایی که دوستشون دارم!
· منو آماده نکن ... من آماده شدنی نیستم ، برای هیچ جهنمی... هیچ بهشتی! بعد این همه مدت اینو نمی دونی؟
خدایا....
هنوز صدای ما زمینیها رو می شنوی...
ممنونم ... به اندازه همه بامدادهایی که این زمین تا به امروز به خودش دیده
با دعای اونهایی که خدا واقعا دوستشون داشت ، به هوش اومد
باز هم نیاز به دعا داره.... همه نیاز داریم....
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
ستایش گزارش می دهد:
ü اینجا نوشته ها همه دل نوشت بوده اند ، در اوضاع کنونی و شاید همیشگی شاید پستی نباشد خیلی
ü از آنجا شروع شد که خورد توی ذوقم... در حد نابینایی مطلق!
ü چیزی به اسم "آدم" وجود خارجی ندارد ! او که رسما آدمترینمان ! بود حتی نتوانست جلوی شکمش را بگیرد که خلقی را تا ابد آواره نکند!.. اَه!
ü دلم که...هه... اما ذهنم این روزها در رهن کامل ِ آن گردلهای خاکستری پروژه است ، تا زودتر دفاع کنم تا بتوانم راحت تر برای نصف ِ کمتر مانده ء زندگی ام تصمیم بگیرم که تازه آخرش سرنوشت ببردم آنجا که دوست دارد!!!! پارادکسی شده این حیاط! ما....